اره ترک کردم…تا اطلاع ثانوی معامله نمیکنم…
بختم رو با داستان نویسی امتحان میکنم…نویسندگی… البته بگم من حیطه کاری خودم مقاله کم ننوشتم ..و البته داستان کوتاه هم نوشته ولی چاپ نشده…
الان دارم رو این کتاب کار میکنم این مقدمه است :
در جهانی پر از صدا، شتاب و سایههایی که گاه روشنایی را میبلعند، پروانهای کوچک از دل سکوتی نرم به پرواز درآمد. نه برای رسیدن، بلکه برای فهمیدن.
این داستان، قصهی همان پروانه است؛ پروانهای که از گلها جدا شد تا از دل حیوانات، از آینهی صفاتشان، چهرهی گمشدهی انسان را جستوجو کند. هر پروازش، سفری است به درون یک صفت؛ هر مکثی، پرسشی است بیپاسخ؛ و هر دیدار، آغازی برای آموختن.
او نه قهرمان است، نه دانا. بلکه تنها جویندهایست که با دلی شکننده و نگاهی پرشوق، پا به جهانی گذاشت که پر بود از حیله، خشم، غرور، ترس، حرص و هزار رنگ دیگر از تاریکیهایی که گاه در دل ما انسانها خانه کردهاند.
این کتاب، دعوتیست برای کند شدن، گوش سپردن، دیدن دوبارهی آنچه شاید ساده و بیاهمیت به نظر میرسد. شاید شما نیز همچون این پروانه، در آینهی صفتها، خودتان را بازشناسید — یا شاید تنها لبخندی بزنید و یادتان بیاید که یاد گرفتن، همیشه از پرسیدن آغاز میشود.
پس بیایید با هم، بال به بال پروانه، راه بیفتیم… شاید در انتهای این پرواز، چیزی روشنتر از قبل، در دلمان بتابد.
اگ روزی کتابی خوندی که یکی از صفحاتش این بود و اسم کوچک نویسنده مهرداد بود به یاد من می افتی!!!
در سرزمینی دور و پر رمز و راز، جایی که آسمان همیشه به رنگ خیال بود و باد نجواهای نامرئی داشت، پروانه کوچکی به دنیا آمد. پروانهای با بالهای ظریف و ناپیدا، که هنوز نمیدانست چرا خلق شده و به کدام سو باید پرواز کند.
او هر روز در میان گلها میرقصید، ولی در دلش پرسشهایی بزرگ داشت؛ پرسشهایی که حتی نسیم صبحگاهی هم جوابشان را نمیدانست:
«من کیستم؟ چرا به دنیا آمدهام؟ چه راهی را باید بپیمایم تا خوشبخت شوم؟»
پروانه به صدای درونیاش گوش میداد، اما آن صدا گاهی آرام بود و گاهی گم میشد در میان هیاهوی زندگی. پس تصمیم گرفت که به سفر برود؛ سفری به سرزمین حیوانات، جایی که هر کدام حکایتی برای گفتن دارند و در هر قصه درسی نهفته است.
«شاید در میان این حیوانات بتوانم پاسخی برای پرسشهایم بیابم…» پروانه گفت و بالهایش را به آرامی باز کرد.
او میدانست که پرواز آسان نخواهد بود، اما در دلش امیدی روشن میدرخشید، همان نوری که تنها از جستجوی حقیقت برمیخیزد.
و اینگونه بود که پروانه کوچک، با بالهایی شکننده ولی دلی پر از شوق، سفرش را آغاز کرد؛ سفری که نه تنها دنیای بیرون را به او میشناساند، بلکه دنیای درونش را نیز روشنتر میکرد…